تبليغاتX
پاسداران فرهنگ ایران
| 7:8
نام جمشید دراوستا ، « جمشید زیبا » است . وارونه الهیات زرتشتی که کیومرث را نخستین انسان میشمرد ، جمشید ( جم و جما ) در فرهنگ زنخدائی ایران ( = سیمرغی )، نخستین انسان بوده است ، طبعا زیبائی ، فطرت جمشید است، که بُن همه انسانها ست . انسان درفرهنگ ایران ، زیباست ، چون چهار نیروی ضمیرش ، باهم همآهنگند . و این همآهنگی ، اصل آفریننده است . اینست که انسان ، میتواند گیتی ( = دنیا ) را زیبا ، یا همآهنگ سازد و سامان بدهد . این نیروی همآهنگسازنده درون انسان را که میتوانست گیتی را زیباسازد ، « نرسی » خوانده میشد ،که به اندازه ای زیبا بود که همه زنان ، دلباخته او میشدند ، وویژگی این زیبائی ، برهنگی اوست . با این نیروی زیبائی درهماهنگی بوده است که کیانیان ، جهان را میآرایند . انسان ، زیباست ، چون میتواند گیتی را زیبا سازد 


نويسنده : کورش آریانا |
| 6:24

 

اندیشه ای که بنیادِ بزرگی و گشودگی و راستی وزندگی افزائی ایرانیان بود ، اندیشه « نوشوی ِهمیشگی ِخود در زندگی ، یا نوزائی ِهمیشگی ِخود در زندگی » بود.

این اندیشه، درتصویـر ِ« مـُرغ »، پیکر به خود میگرفت . این بود که نماد ِ « بُن هستی وآفرینش » ، مرغ، یا پرنده بود . به پـرنده، « بـاز» میگفتند ، چون « بـاز» ، به معنای « دو» هست . پرنده ، تنی هست که دوپر را به هم می پیوندد ، و با جنبش دوپردرهمآهنگی باهم ، پروازمیکند . هر پروازی، هرکاری ، هر اندیشه ای ، باز زائی و نوشوی مجددِ زندگی هست . « باز» ، همان واژه « واز، یا وای » است که درسانسکریت نیز به معنای « دو» هست( مانند بازو ) . وای همان « اندروای » ، خدای آسمان و ابرسیاه و باران است ، که نام دیگرش ، سیمرغ بوده است . ایرانیان ، خدا را « بُن یا اصل خودزائی » و« زهدان یا سرچشمه نوزائی» میدانستند . اصلی ، که ازخودش ، خودش را همیشه ازنو میزاید ، واین بُن وبیخ را ، درهمه جانها و انسانها درگیتی ، میافشاند و میپراکند . مرغ ، نماد چنین اصلی ، شمرده میشد .


نويسنده : کورش آریانا |
| 7:33

درفرهنگ سیمرغی (= زال زری ) ، بُن انسان ، اصل تحوّل و جنبش ( حرکه = ارکه ) و فرشگرد ( نوزائی ) است . اگر« بیرونه، یا پوست وآگاهبود »، که ما ، آن را « خـود » مینامیم ، « زهدان و مشیمه این درونه » ، نـباشد ، آنگاه « خود » ، تبدیل به « زندان و قفس سفت وسخت وثابت » میگردد.

معمولا اندیشه های مولوی ، دراثر نا آگاهی ازاین سراندیشه فرهنگ سیمرغی ، غلط وکج فهمیده میشود . « خود » ، در غزلیات مولوی ، غالبا ، به همین « پوستِ سفت و سخت و ثابت و طبعا، روشن ساخته شده » ، گفته میشود، که نماد یخزدگی و افسردگی وملال آوری ویکنواختی میباشد . عقل و آگاهبود ، با چنین « خودی » ، پیوسته است . « بیخودی ، و ضمیر، و دل ، و جان ِ جان ، یا عدم » ، همان « درونه » ، یا « بُن ِ بهمن-همائی»است، که « اصل تحول و حرکت و نوزائی » است ، وبه کلی، با مفهوم و تصویر« فطرت اسلامی و زرتشتیگری » ، فرق دارد . وقتی « آنچه سفت و محکم بهم چسبیده، و طبعا بیحرکت و تغییر ناپذیر» است ، « خـود »، نامیده میشود ، « آنچه همیشه درحال حرکت و تموّج وتحـّول است ، « بی + خود » است .هرچه از این درونه جنبان و تحول یابنده و نوشونده ، که خواه ناخواه ، هم « تاریک » وهم « آزاد » است ، به سطح ، به خود ، به آگاهبود ، به عقل ، به بیرونه ، نزدیکترمیشویم ، ازاین جنبش وتحول و روانی وبی شکلی ، کاسته میگردد


نويسنده : کورش آریانا |
| 15:8
درود بر دوستان
امروز با مطلبی نو از فرزانه دانشمند پروفسور جمالی عینا نقل میکنم امیدوارم مورد پسند دوستان قرار گیرد

» ، به تصویر فرهنگ ایران ، از گوهر خدا و انسان ، باز میگردد . برای نو آفرینی جهان و انسان ، باید حافظ شیرازی ، برای نو آفرینی و انداختن طرحی نو از جهان و انسان ، با « افشاندن گل ، و ریختن می در ساغر » که همان « برپا کردن جشن » است ، آغاز میکند . پیوند دادن پدیده « نو آفرینی » با « افشاندنشیوهِ « خود افشانی » را یاد گرفت . در فرهنگ ایران ، خدا ، گوهر ِ افشاننده ، یا بعبارت دیگر ، « گوهر نثارگر » دارد ، و این خداست که جهان و انسان را ، با « افشاندن و پاشیدن گوهر خود » ، پدید میآورد . خدا خود را میافشاند ، و از این خود افشانی اش ، جهان و انسان ، پیدایش می یابد . به عبارت دیگر ، همه انسانها ، که همان تخم ها و گوهر ها و هسته های خدا هستند ، همه ، « گوهر نثارگر و افشاننده و راد و جوانمرد » را دارند . به سخنی دیگر ، خدا و انسانها که گسترش او یند ، همه جوانمردند . خودِ روندِ « آفریدن » ، جوانمردی کردن است . خدا ، یا بُن کیهان و هستی ، نخستین جوانمرد است . خدا ، با جوانمردی میآفریند ، نه مانند الله و یهوه ، با امر و قدرت . جوانمردی ، معنای ویژه ای داشته است که امروزه ، بسیار تنگ و محدود ساخته شده است . خدا ، جوانمرد است ، برای آنکه خودش را از هم پاره پاره و سپس پخش میکند ، و از آن پاره ها و از آن خشت ها و بخشها ، و از شیره وجود خود ، که سیمان ِ همه به هم هست ، از آهنگ درون خود ، که رقص و همآهنگی و شادی است ، جهان را میسازد و به هم پیوند میدهد


نويسنده : کورش آریانا |
| 16:45
سـیـمــرغ ، خدای مِـهــر
یا « صنم ِسپهرچهارم »
عنکبوتیست که
با تارهای تراویده ازجانش
گیتی یا خانه اش را می تند

خدای ِدی به دین (روز23) ، یا « شنبلید »
عنکبوتیست که « خانه اش، گیتی »را می تند

Metamorphos
= وردنه vartenak
متامـُرفـُز = فـَرگـَرد= فروهـر
بُـن انسان وخدا درفرهنگ ایرانست
عنکبوت ، زنبور عسل
پروانه ، کرم ابریشم
هنگامی انسان، آبستن به اندیشه ای میشود ، و آن را میزاید و میتواند به عبارت درآورد ، که ناگهان درجستجوهایش ، به « پدیده ای ویژه، در طبیعت یا اجتماع » ، برخورد کند ، که درآن پدیده ، آن اندیشه ، فوق العاده چشمگیرمیشود. دریوغ شدن آن اندیشه نهفته وناگویا ، با این پدیده نادر، آذرخش بینش ، زده میشود .این یوغ ، یا جفت شدن خردِانسان، با آن پدیده ای ویژه است ، که نهفته و نادانسته ، آن را میجوید، و هنگامیکه ناگهان، در دیده میافتد ، سرچشمه زایش اندیشه ایست که بدون این برخورد و جفت شدن ، ناگرفتنی ونادیدنی میماند .
سراندیشه « بستگی و پیوستگی سراسرچیزها به هم » ، درنهان ، به این جستجو میکشد که : چگونه میتواند گوهرخود ِ یک جان ، چیزدیگری را، ازگوهر خود، پـدیـد آورد ؟ چگونه میتواند« گوهر خود » ، به « دیگری » منتقل شود . چگونه« خود» میتواند ، تحول ِ وجودی، به اندیشه و کردار و گفتار و احساساتش بیابد ؟ چگونه خوشه نخستین جهان، که مجموعه تخمهای همه کیهانست ( ارتا و بهمن = خوشه پروین = 6 + 1= 7) ، میتواند تحول به آسمان و زمین و آب وگیاه و جانور و انسان بیابد ؟ چگونه انسان میتواند تحول به خدا بیابد ؟
خدا ، یا « خوشه نخستین»، هستی ِ « تحول پذیر، یا Metamorphos= دگردیس شونده= وردنه vartenak » = گردنده و گشتی (= وشتی ) هست . ارتای خوشه ( ارتا خوشت » که زرتشت اورا به « اردیبهشت » ، کاسته است ، ارتا فر ورد هم هست. چرا ارتا ، « فرورد» هست ؟ « فرورد »، یا « فرگرد » ، یا « فروهر» یا « فره وشی »، نامهای ِ« اصل تحول پذیری » و دگردیسی ، یا « وردنـه » هست .ازوجود وگوهرخود او ست که گیتی ( آسمان و آب و زمین و... )، بافته و رشته میشود ، و به آنها ، تحول می پذیرد . هرجانی درگیتی ، خانه اوست . خدا ، یا« بُن گیتی » ، « خـود گـَرد » ، « خود گـشـت » یا « فـرگـرد = فـروهـر» است . خودش درگیتی ، درهرچیزی ، خانه خودش میشود .


نويسنده : کورش آریانا |
| 6:32
اندیشه بزرگ، با گذشته ای کار دارد که آینده را میآفریند ، و آینده ای را میاندیشد، که ازگذشته میروید ومی بالد و میگسترد ونوبرمیآورد .
اندیشه نازا ، گرفتار گذشته ایست که میخواهد همیشه درآینده، آنرا بنام « حقیقت جاوید » تکرارکند ، و آینده را ، تکرارگذشته میداند ، وتاآینده را گذشته نسازد، نمی آرامد .
و آنکه بنام ِاندیشیدن ، ازاندیشیدن میگریزد ، با گذشته ای کار دارد، که باید آن را نابود سازد و با آینده ای کار دارد ، که نیازبه گذشته ندارد، و برضد زبانیست که ازگذشته، روئیده، وفقط باآن میتوان به آینده اندیشید .او زمان را درتضاد میفهمد. آینده باید ضد گذشته باشد.

ما امروزه، دچارهمان تنش وکشمکشی هستیم که فرهنگ ایران ، هزاره ها در تنش و کشمکش میان زال زر و زرتشت ، یا « سیمرغ و اهوره مزدا» گرفتارآن بوده است ، و « گشودگی وبردباری درپذیرش نیرومندانه رنگارنگی و تنوع » زال زر ، با کاستن بدوی ِ پدیده های اجتماعی واخلاقی و سیاسی ، به اضداد سیاه وسپید درزرتشت ، به صورتی دیگر، فاجعه ایست که دست ازگریبان ما برنمیدارد .


نويسنده : کورش آریانا |
| 6:23

فرق ِمیان پهلوان ومُجاهِـد

 

زال ورستم ، مثل ِاعلای پهـلوانی

اسفندیار، مثل ِاعلای ِمُجاهـد

 

پهلوان، سـپر ِجان (قداست جان)

مجاهد،برای چیرگی ایمانش میجنگد

 

تفاوت هفتخوان رستم و هفتخوان اسفندیار

داستان هفتخوان اسفندیار، برای عرضه کردن یک « مجاهد ِ زرتشتی »، رویاروی « رستم ، پهلوان سیمرغی » ، ساخته و پرداخته شده است . بکاربردن واژه « پهلوان » برای اسفندیار، مشتبه سازی دو جهان بینی متضاد باهمست. پهلوان ، آرمانیست که نمیتوان برای هرگونه مبارزه ای ، بکار برد .

سازندگان  داستان اسفندیار ، خیال میکرده اند که « جهان پهلوانی رستم »، استوار بر نمایش زورمندی وخطرجوئی ِیک مرد جنگجو  است . مغزو بُن داستان را که « یافتن چشمی است که ازخود، میتواند درتاریکی رویدادها ، نیکی را ازبدی ، و زندگی را از ضد زندگی ببیند » به عمد ، نادیده گرفته  اند .  هسته داستان ، یافتن ِ راز جام جم ، یا  جستن ِ بینش بهمنی وجمشیدی ازبُن خود است . هسته داستان ، یافتن چنین چشمی و هدیه کردن چنین چشمانی به دیگرانست ، میتواند که بلاواسطه ، سراسر رویدادهای گیتی با روشنی که خود میافکند ، خود نیز ببینند . هسته این داستان ، یافتن خردیست که خودش ، معیارشناخت زندگی ازضد زندگی میباشد، و دادن آن به دیگران ، بی آنکه با آنها درانتقال این خرد، ازآنها پیمان تابعیت و اطاعت  بخواهد. سازندگان داستان هفتخوان اسفندیار، این سراندیشه را از کل داستان ، بیرون افکنده اند که آماج ِپهلوان ، ازخود زیستن ، در ازخود دیدن است. چشم (= خرد) وجان ، باهمند .

 


نويسنده : کورش آریانا |

Upload Music